چیزی که مرا بر آن داشت که امروز وبلاگم را بروز کنم یک کامنت خصوصی به همراه دو کامنت عمومی در روز یکشنبه 5 اردیبهشت1389 ساعت: 23:58 توسط عزیزی که خود را معرفی نکرد در وبلاگم گذاشته شده بود! آنقدر جملات ساده ی آن دفتر کاهی که شباهت زیادی به دفتر کاهی کودکی هایم داشت، به دلم نشست که قصد دارم در صفحه ی اول وبلاگ، لینکی که از اسکن آن صفحه از دفترش در مورد بنده ی حقیر و همچنین دوستان دیگرم نوشته بود را برایتان بگذارم.
دستنوشته را از "اینجا" بخوانید.
گاهی سادگی آنقدر زیباست که تنها می توان در برابرش سکوت کرد.همین...
نمی خواهم جملات دست و پا شکسته و عصا قورت داده ی من، زیبایی کلامش را در نزد مخاطب خراب کند.به همین خاطر جوابیه ی من در باب این دست نوشته را در ادامه ی مطلب بخوانید!
پ.ن:باز هم آرشیو نظرات را بستم چون این دستنوشته برایم ارزش زیادی دارد.لینک این پست را در پیوندهای وبلاگم می گذارم تا همیشه به یادت باشم ای غریبه ی آشنا.
--------------------------------------------
« متن جوابیه ی من(مدیر این وبلاگ) تقدیم به غریبه ی آشنا »
نمی دانم از کی...شاید از بچگی...شاید از زمانی که پدرم یک دفتر کاهی برایم خرید...آن زمان ارزان بود...شاید حدود ۴۰ تومان...ولی من با تمامی احساسم آن را دوست داشتم...گاهی داستان می نوشتم در خلوت خودم...گاهی شعر...گاهی دست نوشته...من آن دفتر کاهی را با تمامی احساسم دوست داشتم...می نوشتم و می نوشتم...با خط ریز که مبادا زود تمام شود...! آخر دوست نداشتم که در دفتر جدیدی بنویسم...زمان به سرعت برق و باد می گذشت...من بزرگتر شدم...بزرگ و بزرگتر...من به جوانی نزدیک شدم...اما دفتر کاهی ام کهنه شد...هرگز دوست نداشتم که از دستش بدهم چون تکه ای از احساس کودکانه ام را در لا به لای ورق های کهنه ی آن به یادگار گذاشته بودم...حتی اشکهایم در صفحات کهنه ی آن دفتر خودنمایی می کرد...آن دفتر دیگر نیمی از من شده بود...نیمی از خودٍ خودٍ من...و من بی پروا می نوشتم...
اما نمی دانم که چه شد...
روزی دیگر نداشتمش...
تلخ بود برایم...چون احساسم بود...
آری...روزی از همان روزهای جوانی، برگه های کهنه ی احساسم را گم کردم...!
دل من تنگٍ خط خوردگی هایش است...تنگٍ صفحات کهنه اش...تنگٍ سمفونی احساسم که از لابه لای ورق هایش حسش می کردم...
بزرگ و بزرگ تر شدم...تا زمانی که خواستم دستنویس هایم را جامع تر کنم...به جمع وبلاگ نویسان پیوستم...مدتی تنها خواننده بودم اما بعد از اندکی کسب تجربه خودم نیز نویسنده شدم...وبلاگ سابقم "بچه های آسمان" نام داشت:
www.children-of-heaven.blogfa.com
با "بچه های آسمان" شروع کردم...دوستان آسمانی زیادی را در این بین پیدا کردم...هرچند قبل از تاسیس این وبلاگ نیز با هم ارتباط داشتیم...بهترین هایشان تبسم، هما،سمانه، آیناز، ستایش و مرسده بودند...دوستانی که از نظر فکری و همچنین احساسی به من نزدیک بودند...و این از شانسهای بزرگ من است که چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی دوستان خوبی پیدا کرده ام که آرزوی دیدارشان را خواهم کشید و بی شک روزی که ببینمشان آن روز یکی از زیباترین روزهای عمرم خواهد بود...در "بچه های آسمان"نوشتن را ادامه دادم...در آن اشعار محبوبم از شعرای معاصر، دست نوشته های خودم،موسیقی محبوبم و در کل عقایدم را نسبت به مسائل مختلف جامعه می نوشتم...زمان گذشت و به دلیل بیان عقایدم مجبور به حذف وبلاگ محبوبم شدم! دوستش می داشتم چون آغاز وبلاگ نویسی ام با آن بود...اما بایستی رویکردی جدی تر را پیش می گرفتم...
دیری نپایید که وبلاگ"الهه شب"را تاسیس کردم...با همان رویکرد اما جدی تر...خیلی زود با آن اُخت شدم...هرگز حتی فکرش را هم نمی کردم که نوشته ها و احساس من روزی احساس انسانهای دیگر در این دنیای بزرگ باشد...محبت دوستانم زیاد بود...خیلی خوشحالم که به اینجا رسیدم که دست نوشته و احساس فرد دیگری شدم و با جسارت می گویم که به خودم می بالم...امیدوارم که لایق این همه لطف باشم...شما جزو اصلی موفقیت من و این وبلاگ بودید و من این را هرگز فراموش نخواهم کرد...همیشه دوست داشتم که بنای وبلاگم را بر سادگی بگذارم که نمی دانم تا چه حد موفق بوده ام...خواستم که خودم باشم...خودٍ خودم...
هنوز که هنوز است با گذشت نوزده سال از عمرم به یاد همان دفتر کهنه ی کاهی کودکی هایم هستم و فراموشش نکردم...
من بی معرفت نشده ام ای دفتر کاهی...به همین خاطر است که همیشه در صدر وبلاگ سابق و همچنین این وبلاگم جمله ی: "به یاد دفتر کاهی کودکی هایم..." را نوشتم...تنها برای این بود که همیشه به خودم گوشزد کنم که ساده باشم...ساده ی ساده...تو نیمی از احساس من بودی...فراموشت نخواهم کرد...به هر جایگاهی که در آینده برسم ورق های کهنه ی احساسم را فراموش نخواهم کرد...
سپاسگزارم از لطف بیکرانت ای غریبه ی آشنا...تو من را جزئی از دستنوشته ات دانستی و من احساسم را با تو قسمت کردم...