
در اتاقک زیر شیروانی ام لم داده ام و قلمم را روی کاغذ می چرخانم.منتظرم.منتظر یک حادثه ی نرم.ضبط ماشینِ رهگذر کوچه دارد از شال سرخ The Ways می خواند.این پیامبر رهگذر، ذهن وحشی ام را شلیک می کند به سوی زیباترین سرخ های جهان.
چشم هایم را می بندم.در نیویورک ظاهر می شوم.برادوی.تئاتر ژی ژی روی صحنه است.همه جا سیاه و سفید است حتی لب های آدری هیپورن.من در خیالم لبهایش را حتی در پشت عکس های سیاه و سفیدش هم سرخ نقاشی می کردم.تنها کسی که متوجه حضورم از سرزمین آینده می شود دختر بچه ی سه ساله ی سیاه پوستیست که در ردیف جلوی من روی شانه ی مادرش در حال خوابیدن است و به خود می لرزد.سبد بزرگی از گل های بی رنگ در دستان مادرش خود نمایی می کند.
تیر شماره ی دو شلیک می شود و در کافه ای خلوت در ناتینگهام روی صندلی چوبی کنار پنجره ظاهر می شوم.بدون اینکه سفارشی داده باشم قهوه ام از قبل روی میز حاضر بود.داغِ داغ.باران می آید و من خودم را توی شالگردن سرخم فرو می کنم و زُل می زنم به پسر باجه ی تلفنِ سرخ کناری.نمی شنوم چه می گوید اما حرکات سریع سر و دست هایش نشان از این دارد که در خصوص موضوع مهمی صحبت می کند.بعد از سیزده دقیقه گوشی را محکم سر جایش می گذارد و از باجه بیرون می زند.می ایستد.چشم هایش را با گوشه ی آستینش پاک می کند و به آسمان نگاه می کند و کیفش را چتر روی سرش می کند و در قطره های رقصان روی شیشه ی کافه محو می شود.باجه ی تلفن دیگر سرخ نیست.قهوه ام سرد شده است.
تیر شماره سه شلیک می شود و در فلسطین ظاهر می شوم.درست وسط خیابانی که کف آن قطره های سرخ رنگی ریخته شده است.قطره ها را دنبال می کنم.به بن بستی میرسم.دختر و پسری در آغوش هم افتاده اند.کسی چه می داند؟شاید داشتند طعم اولین بوسه ی پنهانی را می چشیدند.لب هایشان سفید است و صورتشان زرد.یعنی زیباترین سرخ های دنیایشان چه می توانست باشد؟
تیر شماره چهار شلیک می شود و در سن پترزبورگ ظاهر می شوم.مدرسه ی باله مارینسکی.اینجا جاییست که اثبات خواهم کرد که می توانم بالرین خوبی باشم و امیدوارم تیر بعدی حالا حالاها شلیک نشود.لباس مخصوص را می پوشم و سعی می کنم آنچه را که تا به حال از باله دیدم با آنچه که در زمان حال در سالن رقص از سایر بالرین ها می بینم، همه را با هم تلفیق کرده و اجرایشان کنم.چشم هایم را می بندم.سکوت حکم فرماست.ذهن موزیکالم می خواند.« لالا لالا لا».مطمئنم با صدای تشویقشان چشم هایم را باز خواهم کرد که ناگهان پایم پیچ می خورد و همه می زنند زیر خنده.پیش بینی هایم درست نبود.پاهایم با کفش های باله خداحافظی می کنند.انگشت های پایم سرخ شده است.
تیر شماره ی پنج شلیک می شود و در هندوستان ظاهر می شوم.هند کشوریست که هیچوقت برایم جذابیتی نداشته است.آنها واقعا شبیه فیلمهایشان عکس العمل های اغراق آمیزی دارند.از صحبتهایشان چیزی سر در نمی آورم اما ریتمش لبخند روی لب هایم می آورد.من در جمعیت زنان و مردان تنومندی گیر افتاده ام که زیر لب پچ پچ می کنند و به هم سقلمه می زنند.جمعیت را یکی یکی کنار می زنم و جلوتر می روم که ببینم چه خبر است.عروس با ساری سرخ و داماد با لباس سفید دست هم را گرفته اند و لباسهایشان با شالی به هم بسته شده است و هفت بار به دور آتش می گردند.همه به جز دختر جوانی که در ردیف اول یواشکی اشک می ریزد اثری از لبخند روی صورتشان به جا مانده است.به سرخی آتش نگاه می کنم.آتشی که تصویر دخترک گریان را در قاب چشمانم می سوزاند.پلک هایم داغ می شوند.
تیر شماره شش شلیک می شود و در آتلیه ی عکاسی ای در ایران ظاهر می شوم.سه ساله ام.قرار است یک عکس سه در چهار تحویل مهد کودک دهیم.شال محلی ای سرم کرده اند که پولک های رنگی از آن آویزان است و قبل ترها یواشکی چند تایشان را از پشتش کنده بودم و جای چشم چند تا از عروسک های کورم چسبانده بودم.برادرم پشت دوربین برایم شکلک در می آورد تا دندان هایم را به عکاس باشی نشان دهم.لبخندی مصنوعی نثار عکاس باشی می کنم.لبخندی که سرخ نیست.
تیر شماره ی هفت شلیک می شود.آخرین تیر.کنار پیرزنی ظاهر می شوم که سماورش را جوش کرده و رادیو اش را روشن.پیرمردی از پشت سوراخ های رادیو زده است زیر آوازی محلی.خدای من! این دیگر چه سبک موسیقیست؟! چاره ای نیست باید تحمل کنم.بی مقدمه می گوید:«بیا انار دون کنیم.»و سه انار سرخ بر می دارد و یکی یکی نصفشان می کند.دانه هایشان سفید است.نصفش را می دهد به من.پوسته های سفیدش را کنار می زنم و دانه هایش را در ظرف سفالی فیروزه ای رنگش می ریزم.می گوید:«یکی از دونه های انار، دونه ی بهشتیه.گمش نکنی.» سری تکان می دهم که یعنی حواسم هست.ناگهان یکی از دانه ها که تنها دانه ی سرخ انار است و در بین آن لشکر سفید پوش از چشم ها دور مانده بود پرت می شود سمت دیگر.هرچقدر می گردم پیدایش نمی کنم.
چشم هایم را باز می کنم.خبری از پیامبر رهگذر کوچه نیست.انار سرخی در دستانم ظاهر می شود.به پشتی ای تکیه داده ام و سفرنامه ام را می نویسم و به این فکر می کنم که دنیا بدون رنگ سرخ چقدر بی معنی به نظر می رسد.
این بار قلمم را در دست می گیرم و زمان را نگه می دارم و با کوله پشتی سرخم به برادوی می روم.انگشتم را روی لب های سرخم می کشم و لب های آدری را سرخ نقاشی می کنم.شالگرن سرخم را دور گردن دخترک سه ساله می اندازم و بعد زمان را به حرکت در می آورم.نگاه آدری هیپورن چند ثانیه ای به نگاهم گره می خورد و مونولوگش را قطع می کند.دخترک سه ساله ی ردیف جلویی لبخندش سرخ و سرخ تر می شود.دست راستم را مشت می کنم و آرام به دست های مشت کرده ی دخترک می زنم.گل های بی رنگ داخل سبد جان گرفته و سرخ می شوند.مادر سبد پر از گل را به من هدیه می کند.صورتم غرق لبخند می شود.
زمان را نگه می دارم و به ناتینگهام می روم. روی صندلی کنار پنجره می نشینم و نامه ای می نویسم که پایش نام مستعاری دست تکان می دهد و به سمت باجه می روم و زمان را به حرکت در می آورم و سه بار به در باجه می کوبم و نامه را به پسر می دهم.پسر از نویسنده ی نامه می پرسد.شانه هایم را بالا می اندازم و برای تاکسی دست تکان می دهم و در حالی که می دانم مقصد بعدی ام در ناتینگهام نیست در ردیف عقب می نشینم.سرم را بر می گردانم و به پسرِ لبخند بر لبی که در حال خواندن نامه است و باجه ی سرخی که همراه پسر دور و دورتر می شود خیره می شوم.
زمان را نگه می دارم و به فلسطین می روم.تفنگ ها را از گلوله ها خالی می کنم و از گل های سرخ داخل سبد پُر.زمان را به حرکت در می آورم.شهر سرخِ سرخ شده است و کودکان گل های شلیک شده از تفنگ ها را با شادی دنبال می کنند.به آسمان نگاه می کنم و دختر و پسر را می بینم که برایم لبخند می زنند.
زمان را نگه می دارم و به سن پترزبورگ می روم.لباس های مخصوص را می پوشم و این بار چشم هایم را می بندم و به لبخند های سرخ معجزه آسای تو فکر می کنم.نفس عمیقی می کشم.زمان را به حرکت در می آورم و روی نوک پاهایم می چرخم.سکوت حکم فرماست و نمی دانم این سکوت با چه صدایی شکسته می شود که این بار با ضرب آهنگِ دستِ بالرین ها چشم باز می کنم.لبخند سرخی تحویلشان می دهم.مربی، کفش های باله ام را پس نمی گیرد.آنها را در کوله پشتی ام می گذارم.نوک انگشت های پایم سرخ شده و این بار این سرخی من را یاد یک اتفاق خوب می اندازد و این خوب است.
زمان را نگه می دارم و به هندوستان می روم.دختر گریان را از پشت شعله های آتش پیدا می کنم.به سمتش می روم و با انگشت هایم دو طرف لب هایش را بالا می برم و سعی می کنم طرحی از لبخند روی صورتش بسازم.این تنها کاری است که از دستم بر می آید.زمان را به حرکت در می آورم و بدون اینکه به دختر نگاه کنم دور می شوم.
زمان را نگه می دارم و به آتلیه عکس می روم.در گوش خودم پچ پچ می کنم و زمان را به حرکت در می آورم و لبخند سرخ جان داری تحویل عکاس باشی می دهم و تصویر بیست و سه سالگی ام را در قاب نگاه سه سالگی ام می بینم.سه سالگی ام حضورم را از آینده پیش کسی لو نمی دهد و این بار به آینده لبخند می زند.یک لبخند سرخ.
زمان را نگه می دارم و به خانه ی پیرزن می روم.به این فکر می کنم که این آخرین حضورم در صحنه ی رویاهای امروز است.زمان را به حرکت در می آورم و این بار من هم دل به صدای پیرمرد پشت سوراخ های رادیو می سپارم و سعی می کنم تصور کنم سرخ ترین لحظات این پیرزن کنار سماور و آن پیرمرد پشت سوراخ های رادیو کجاست.پیرزن سه انار بر می دارد و یکی یکی از وسط نصفشان می کند.نیمی از آن ها را به من می دهد.قبل از اینکه پیرزن دهان باز کند می گویم:«یکی از دونه های انار دونه ی بهشتیه.»پیرزن لبخند سرخی می زند و دانه های انار را در کاسه ی سفالی فیروزه ای می ریزد و من باز تنها دانه ی سرخ انار را گم می کنم.هر چقدر می گردم پیدایش نمی کنم.
چشم هایم را باز می کنم.سفر نامه ام ناقص مانده است.پس دانه ی بهشتی کجاست؟! لبخندم محو می شود و نا امیدانه دلِ کوله پشتی ام را خالی می کنم.کفش های سفید باله و دانه ی سرخ اناری که روی عکس توست خود نمایی می کنند.لبخند سرخی صورتم را می پوشاند.به تو فکر می کنم.به تویی که یادت برای من سرخ ترین است و تمامی تصاویر سیاه و سفید را رنگی می کند.به تویی که یکی از همان دانه های بهشتی و هفتم آذر را تبدیل به سرخ ترین روز تقویم پاییزه کردی.
پارسال چنین روزی حواسم به سه ساله شدن این خانه نبود و گُم شده بودم
در هفتم آذری که تبدیل به روز سُرخی در تقویم پاییزه ام شده بود و بعد که شصتم خبردار شد تقصیر را انداختم پای دل.
امسال، ششم آذر، حواسم به چهار سال نوشتنم در این خانه هست اما می خواهم ششم
آذر را در هفتم آذر و متن وبلاگی گُم کنم که راس ساعت 00:07 بر سر در این وبلاگ
ثبت می شود.متنی برای مرد عزیزی که شوق لبخند نشاندن بر لبش، خواب را برای چشمانم کسل کننده
ترین کار دنیا کرده است.