اینجا مکانیست که من بلند بلند می اندیشم...

 چشم باز می کنم خورشید خاکستری است.اولین مشخصه ی آغاز یک روز نکبتی.به جز جورابهای بو گندوی روانه شده برای تعطیلات آخر هفته به مقصد ماشین لباس شویی، یک جفت جوراب راه راه رنگی که جایگاه انگشت کله گنده را به رسمیت نشناخته و پنجره ای برایش اختصاص داده تا هوا بخورد جوراب دیگری باقی نمانده.چاره ای نیست.باید این سازش را پذیرفت.حالا نوبت کفش های کهنه ی تحصیل کرده در مدرسه ی جادوگران است که میزبان جورابم شود.در تاریخچه ی کفش ها که هنگام خرید از مغازه دار پیر دریافت کردم نوشته شده بود که در کلاس های فوق برنامه ی مدرسه موسیقی آموختند.اینکه خودت را به آنها بسپاری هیجان انگیز و در عین حال رعب آور است چون نمی دانی که این رهبر ارکستر این بار گامها را به چه سمتی هدایت می کند.این بار کفش ها تصمیم می گیرند گل های فرش را لِی لِی کنند.لب ها با این تصمیم هماهنگ می شوند و لبخندی را نقاشی می کنند و سعی می کنند لذت را برای مدت کوتاهی هم که شده به کل وجودم منتشر کنند.آن سرزمین نا شناخته ای که قرار است به آنجا برسم جایی جلوی یک پنجره است.پنجره ای با شیشه های بزرگ که از زانویم شروع می شوند و تا سقف ادامه دارند.نگاهم یک آن جمعیتی را صید می کند که آن پایین دور کسی حلقه زده اند و کتکش می زنند.آدم های پشت پنجره هم مثل خورشید خاکستری اند.حتی لبهایشان هم خاکستریست و خونی در آن جریان ندارد.تنها کسی که من را می بیند همان مرد لاغر اندام مو لختیست که معلوم نیست به چه جرمی کتک می خورد.نگاهش تنها نگاهیست که جریان دارد.تنها نگاهی که قصه دارد.نگاهی آشنا که تمامی ندارد.نگاهی که فرشته ی کوچک نشسته روی شانه ی راستم را مجبور می کند تا به سمت گوشم پرواز کند بگوید کمکش کنم.شیطان نشسته روی شانه ی چپ فال گوش می ایستد و با نیزه اش حلقه ی طلایی بالا سر فرشته را پرت می کند جایی کنار بخاری و فرشته سراغ حلقه ی طلایی می رود تا ذوب نشود.ناگهان تصویر پشت پنجره نا پدید می شود.نمی دانم چرا اسم این پنجره ها را سینما پارادیزو نامیدم! چشمهایم را باز می کنم.باز اسیر لایه های چند گانه ی خواب شده بودم.نا خود آگاه می روم سراغ قفسه ی کفش ها.کفش های جادویی سر جایشان هستند.پوووف.خیالم راحت شد.در سفرهای بعدی مسیر را گم نخواهم کرد.برقی چشمهایم را می گیرد جلوتر می روم و داخل کفشم را نگاه می کنم.نیزه ی شیطان کوچک جا مانده است.

*داستانی بر اساس یک خواب.

 

 


منگنه شده ها: داستان
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 22:3  توسط منصوره مشیری  |