اینجا مکانیست که من بلند بلند می اندیشم...

وقتی پیامکی احساسی به فرد مهم زندگی ات که با او رودربایستی داری می فرستی و بعد پیامکی از طرف دختر خوش قلب و همیشه خندانی که صرفا یک دوست معمولیِ دانشگاهی است و روز گذشته به او پیامک داده بودی و این موجب شده بود نامش در لیست گوشی ات بالا بیاید، به دستت می رسد و مرض جدیدی که گوشی ات به آن دچار شده و علما بر سر آن در حال بحث هستند تو را ناچار می کند که برای جواب دادن به دخترک به جای Reply کردن، پاسخت را با جستجوی نامش در لیست کسانی که به آنها به تازگی پیامک فرستاده بودی ارسال کنی و یک آن به خود می آیی که آنقدر حواست پرت بوده که در حال فرستادن پاسخش به فرد مهم زندگی ات هستی و با سرعت نور به Outbox گوشی ات می روی و ارسال پیام را Cancel می کنی و صدای قلبت را به وضوح می شنوی و بعد خشم را در دلت حواله ی دخترک بی تقصیر می کنی و نه حواس پرتی خودت! و فکر به اینکه اگر دیر فهمیده بودم و یا گوشی ام جهت غافلگیر کردن بنده این بار با سرعت نور پیامکم را می رساند و این پیامک از آنجایی که هیچ ارتباطی به پیامک قبلم نداشت و به همین دلیل چرندی بیش به نظر نمی رسید را به او فرستاده بودم، چه می شد؟! و این می شود که همان یکی دو خط رمانتیکهایت که قرار بود در وبلاگت با یاد فرد مهم زندگی ات بنویسی از ذهنت می پرد اما از طرفی کلاهت را هوا می اندازی و می گویی:
« خوب است که به خیر گذشت.پوووف. :) »

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 0:16  توسط منصوره مشیری  |