اینجا مکانیست که من بلند بلند می اندیشم...
 
[نابرده رنج / خواننده:احسان خواجه امیری / شاعر:روزبه بمانی]
 
شعر فوق العاده اش با روح آدم بازی می کند...
تبریک می گویم به روزبه...
 
***
 
پست های پیشنهادی:
+به احترام این پست سکوت می کنم!
+علاقمندان به نقاشی از گالری نقاشی هلیا دیدن فرمایند.
 
 ویژه: تبریک مجدد به مُنا ی عزیزم برای متن تاثیر گذارش در چلچراغ.
 
+پوزش اگر لینک وبلاگ ها موجود نیست.تمامی وبلاگ های محبوبم را از طریق گودر می خوانم و به پست های محبوبم لینک خواهم داد.اگر لینکی به وبلاگی داده نشد و یا نظری در پستی داده نشد دلیل بر نخواندن متون ارزشمند شما دوستان نیست.
کودک فهیم تک تک شما را دوست دارد و به وجودتان افتخار می کند.
 
 

منگنه شده ها: موسیقی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:54  توسط منصوره مشیری  | 

بلی ! تعجب نکنید :) آدرس وبلاگ را درست تایپ کردید! من خودم هستم و بعد از قرن ها تصمیم گرفتم در یک بازی وبلاگی شرکت کنم که اندکی متفاوت باشد.به مدد دوستان وبلاگ نویس تکه ای از خاطرات قدیمی تازه شد:)

چندی پیش توسط نویسندگان عزیز وبلاگ های جنوبی ترین نقطه و انتهای بیراهه به دو بازی دعوت شدم.

بازی اول بدین صورت است که باید عکس دسکتاپ کامپیوترم را نمایان کنم:

 

و بازی دوم نیز به این صورت است که باید ریسک کرده و محتویات کیف خود را خالی کرده و از آن عکس بگیرم.که بیشتر Fun آن مد نظر است:)

***

- نظرات غیر فعال است.بازی کردن من که دیگر نظر دادن ندارد.دارد؟! :) به جای دادن نظر، در وبلاگتان این بازی را انجام دهید زیرا من به شخصه تک تک افرادی که وبلاگم را می خوانند به این بازی دعوت می کنم.بازی شما موجب خرسندی ماست:D

 

 


منگنه شده ها: بازی وبلاگی
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 18:13  توسط منصوره مشیری 

گاهی دلم برای خیلی چیزها تنگ می شود...برای تک تک آدم های اطرافم...برای تک تک اتفاقات...اتفاقاتی که شاید در برهه ای از زمان ذهن خودم و خیلی های دیگر را به خود مشغول می کرد...چه خوب...چه بد...یادم نمی رود که روزی این محیط مجازی واقعی تر و صمیمی تر از آنچه که فکرش را کنید بود...اشتیاق برای بودن در این محیط...برای ارتباط برقرار کردن با دیگران....برای خواندن دغدغه ها و گاه احساسات و یا به صورت کلی متن های دیگران...نمی دانم که چه شد...آیا زلزله ای آمد؟ یا شاید هم گرد باد که تمامی آن لحظه های شیرین را با خود بُرد...در حال حاضر شاید شیرینی در این میان باشد اما گاه تصنعیست...خواندن و نوشتنمان همانند یک آدم کوکی شده است...بگذریم که شاید این تلخی به اتفاقات و عملکرد عده ای خاص بر می گردد که اطمینان و لذت و شور را به جای اینکه به خیال خودشان وارد کنند آن را ربودند...بگذریم از برخی افراط و تفریط ها...بگذریم از اینکه در اینجا همه انگشتشان را به سوی دیگری نشانه می گیرند...بگذریم از اینکه عده ای سریع جبهه شان را عوض می کنند...بگذریم از اینکه آن زمان از دوستی های این محیط و شادی ها می خواندیم و امروز از جدایی ها و دلخوری ها...کاش همه مان به کلمه ی دوستی و حد و مرزهایمان ارج می نهادیم...قضاوت و غیبت های بی جا و خاله زنک بازی ها [پوزش] را کنار می گذاشتیم...که نه کسی دلخور باشد و نه همه چیز تلخ باشد...اما...اما من دلم برای آن بازی های وبلاگی که هر نویسنده ای چند نفر را به آن دعوت می کرد تا انجامش دهند و نویسنده ی بعدی هم این روند را تکرار می کرد و همه چیز زنجیره وار تکرار می شد...دلم برای پست های تقدیمی بدون توقع...برای انتقاد ها...برای ذهن های خسته...برای پسر شیرازی ای که هر وقت حوصله داشت می نوشت...برای تک تک کسانی که بودند و اکنون نیستند یا شاید هستند و بی صدا می آیند و می روند...برای غریبه های آشنا...برای دست نوشته ها و نامه ها...برای قرارهای وبلاگی شهرهای مختلف که فقط یک دست و پا از آنها در عکس بود در فضای یک کافی شاپ...دلم برای خیلی از این شادی های کوچک قدیمی که آن زمان برای همه دنیا دنیا شیرین بود، تنگ شده است...حتی اگر در پست های اینچنینی تنها یک مخاطب خاموش بودم اما لذت می بردم...لذت می بردم که هنوز همه چیز زنده است...اینروزها خیلی سخت می توانی دوستان مجازی ات را وارد دنیای واقعی ات کنی که من در این زمینه وسواس خاصی داشتم و همچنان دارم...کاش می شد روزی برگردند تمامی آن افرادی که باید باشند...کاش برخی اتفاقات هرگز برایمان نوستالژیک نشوند و همچنان جاری باشند...

+ اگر شما هم دلتان تنگ شده است و حسی مشترک دارید، پس معطل چه هستید؟! بنویسید...کسی جرئت مواخذه شما را ندارد!

+نظرات این پست غیر فعال است چون در ذهنم احتمال می دهم که هر کس چه بنویسد!

 

 


منگنه شده ها: یک فنجان قهوه با مخاطبین, فرهنگِ وبلاگ نویسی, نوستالژی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:18  توسط منصوره مشیری