اینجا مکانیست که من بلند بلند می اندیشم...

« پیرمرد / طراح: منصوره مشیری »

ساعتش روی ۰۰:۰۰ یخ زده بود.عجله کرد آخر پیر مرد.آنقدر عجله کرد که حتی شالگردنی که برایش بافته بود را هم گردنش نیانداخت.هرگز از آدم هایی که ساعتشان روی صفر و صفر یخ می زند نخواهید آن را تعمیر کنند چون شما را یک ابله می پندارند! از آن آدم هایی است که دوازده بار فیلمفارسی نگاه می کنند.درست راس ساعت صفر و صفر بود.می دانید؟مطمئنم آخرین باری که عقربه ی بزرگ به وصال عقربه ی کوچک روی عدد ۱۲ رسید، اتفاق مهمی رخ داده است که همیشه راس ساعت صفر و صفر به ساعت بی جانش نگاه می کند.بلند بلند نفس می کشد.از آدم هایی که بلند بلند نفس می کشند اصلا خوشم نمی آید.نگاهش از عقربه ی ساعت پرت می شود به آسمان.قبل تر ها همیشه فکر می کردم آدم هایی که عجله دارند نگاهشان پرت می شود به جاده نه آسمان.همیشه اشتباه می کردم.به اندازه ی تک تک آدم های روی زمین،ستاره هست.حتی وقتی که آنها را نمی بینی.من هرگز نفهمیدم ستاره ی پیرمرد کدام یکی از ستاره هاست.شاید ستاره اش پشتِ لحافِ شب باشد.شاید باید دستش را دراز کند و بگردد و پیدایش کند.آسمان در ساعت صفر و صفر، یک سیاهِ بلند قدِ غول پیکر است که دست پیرمرد به آن نمی رسد.حتی اگر تمامی آدم های فیلمفارسی که هر وقت با افتخار در مورد چای خوردنش با آنها حرف می زد و اطرافیانش پوزخند حواله اش می کردند هم زنده شوند و برایش قلاب بگیرند بازهم دستش به آن بالا بالاها نمی رسد.من هرگز تعجب نمی کنم اگر برای ستاره ها سیگار روشن کند چون این کاری است که "باید" انجام دهد.من خودم دیدم یک بار که نوکِ سیگارش در سیاهی شب قرمز شد، یک ستاره از زیر لحاف یواشکی نگاهش کرد و پیر مرد تا سرش را بالا برد ستاره قایم شد و بعد پیرمرد صورتش کِش آمد و کمرِ سیگارش را خم کرد و از بالکن کوچک طبقه ی دوازدهم پرت کرد پایین و نگاهش را بدرقه ی سیگاری که در سیاهی گُم می شد.

لحاف را کنار زدم و لیز خوردم و افتادم در بالکن طبقه ی دوازدهم.پیرمرد دروغ نمی گفت.همه ی آدم های فیلمفارسی در اتاقش دورش را گرفته بودند طوری که من دیگر پیرمرد را نمی دیدم.آدم های فیلمفارسی دایره وار راه می رفتند.یکی از آنها برگشت و من را دید.نمی خواستم کسی من را ببیند اما دید.نگاهش مثل پیرمرد بود.درب شیشه ای بالکنِ بسته شده نمی گذاشت چیزی بشنوم.فقط دیدم که لبهایش تکان خورد انگار چیزی گفت و بعد تمامی آدم های فیلمفارسی رویشان را به سمت من کردند.همه شان شبیه پیرمرد بودند.اصلا انگار خودِ خودِ پیرمرد بودند.ساعت تمامی شان صفر و صفر را نشان می داد.خورشید در آمده بود و من جا مانده بودم.اما دیگر خبری از پیرمرد نبود.

 

 


منگنه شده ها: داستان, من و طراحی هایم, موسیقی
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:15  توسط منصوره مشیری  |