
شمع ها همیشه به آرزوهایم خیانت کردند.هرچند سالهاست خبری از شمع و کیک و جشنی نیست و این شاید برگردد به اینکه من هِی فکر می کنم هر سال الکی هِی زاده می شوم و بعد تبدیل به یک رباتی می شوم که یکسری کارهایی می کند که فکر می کند مهم نیستند و بعد سال بعد دوباره هِی زاده می شوم و این چرخه ی کنثنارفنت کاریِ خنثی ادامه دارد.چرخه ی کنثنارفنت کاریِ خنثی؟خُب یک چرخه ای است که تو با چشم می بینی که داری گمنمد می زنی اما هیچ کاری نمی کنی و یا شاید نمی توانی و نمی شود که بکنی و خرخره ی کسی را نمی جوی.به تعداد آدم های روی زمین گمنمد زدن وجود دارد.این جمله ی عجیب و غریب اقتباس بی مزه ی من از فیلمی است که اتفاقا آن را اصلا دوست نداشتم.
زمزمه در گوشِ وبلاگ: «همین الان آرزو می کنم که ژورنالیست شوم.»

فقط سایه ها از پس زمینه ی قرمز تیره اش عبور می کنند.حالم از سایه ها بهم می خورد.درست زمانی سر و کله شان پیدا می شود که واقعا وقتش نیست.خودم را در سرزمین دیگری ظاهر می کنم و به همه ثابت می کنم که ساحره ی خوبی هستم.البته به جز زمان هایی که سایه ها سر و کله شان پیدا می شود. پس زمینه که قرمز تیره باشد باید در جهت عکس پرواز کرد.با سرعت هر چه تمام تر.تاریک است اما رنگی می بینم.رنگی تر از وقت های دیگر.به محض اینکه سوار تاب معروفم می شوم و اوج می گیرم قبل از اینکه دوباره عقب بروم و منتظر اوج بعدی باشم یکی از سایه ها نزدیک می شود.دیگر پس زمینه قرمز تیره نیست.همه ی سایه ها جان گرفته و به من زُل زده اند.جای دنجی بود زیر پلک بالایی ام.

این بار باید هر طور که شده بدزدمش و با قدرت هرچه تمام تر گاز بدهم.او و موزیک.همین بس است.احمقانه است اگر جاده ای انتها داشته باشد.باید هِی کِش بیاید و کِش بیاید و کِش بیاید.درست مثل مغز مرموز من.آسمان را کبود می خواهم.نباید هیچ حرفی رد و بدل شود.من برای هر عامل خارجی ناشنوا می شوم.فقط بو می کشم.دیگر نمی گذارم جنگل سحر آمیز،این مخفی گاه جدیدم لو برود.نباید هیچ کس به جز من،او و جیغ بنفشی که هرازگاهی خودش را لابه لای فریاد آلات موسیقی محو می کند ردپایی از خودش باقی بگذارد.بکر می خواهمش.هیچ انسانی پیدایمان نخواهد کرد.می دانستید درخت ها چشم دارند؟این را همین دیشب درست قبل از اینکه سِحر شوم فهمیدم.