همیشه که غم علت ندارد...همیشه که دلتنگی علت ندارد...اصلا چرا همه دنبال علتند؟ یک چیز هایی هرگز علت خاصی نداشته و بر اساس حساب و کتاب نیست...دل است دیگر...دل که چرتکه نمی اندازد...زیر دوش حمام تنها جایی که هیچکس صدایت را نمی شنود و قطرات اشکت با آب شسته می شود و می رود...این روز ها زیاد این آهنگ قدیمی از مهرهجهاهن را زمزمه می کنم...یک وقتهایی آدم دلش می خواهد که یک دوست بهش بگوید که "چه مرگت است؟" و تو فقط گریه کنی و تنها برای تو شانه باشد و برایت هم دردی کند و هیچ چیز نگوید و تو فقط آرام شوی که کسی را در این دنیای خراب شده داری که گاهی فراموشت نمی کند...همیشه افراد مشخصی به یادتند و دیگران خیر...فقط دنبال رابطه ی معامله ای اند...برخی افراد را سنگ می نامم...خیلی ها اصلا چیزی به اسم معرفت نمی شناسند...برخی چیزها شاید تبدیل به افسانه شده اند و خاک می خورند...
از همان اول هم بوی بهشت می داد...بعد ها فهمیدم که متولد اردیبهشت است...

شاید او همان دوست آرمانی من بود...کسی که خوب هم را می فهمیدیم...همیشه در ذهنم برای آدم هایی که ندیدم تصویری دارم...دختری که در روزی ابری با بارانی بلند خاکستری که یقه اش را اندکی بالا داده و در نگاه اول مرموز به نظر می رسد و در یک کافی شاپ که پنجره اش رو به دریا ختم می شود خیلی ساکت و تنها نشسته و کاپوچینو می نوشد و به یک جا خیره شده و شاید در همین حین به آدم های اطرافش فکر می کند و حتی داستان بعدی اش که قرار است آن را بنویسد،در ذهنش مرور می کند...این تصویر ذهن من از اوست...و شاید باز هم دوست دارم در ذهنم ادامه اش بدهم...شاید گاهی خوابش را ببینم و دوست نداشته باشم که از خواب بیدار شوم تا ادامه ی تصویر سازی را در ذهنم دنبال کنم...شاید دوست دارم که روزی خودم را در این تصاویر به او برسانم و یواشکی بدون اینکه او بویی از حضور من ببرد، از پشت غافلگیرش کنم و به عادت کودکی،دستانم را روی چشمانش بگذارم تا او حدس بزند که من کیستم...و بعد تا می توانم در آغوشم بکشمش...تا می توانم تک تک حس های خوبی که او از متن های برخواسته از احساسش به من داده،تک تک داستان هایی که من خودم را جای شخصیت هایش گذاشتم تا دنبالش کنم،تک تک حس هایی که یک آن با خودم گفتم این منم که آنجا می نویسم و او کسی مثل من است... تک تک این حس های خوب را به او برگردانم...با هم بنشینیم و کاپوچینو بنوشیم و فقط هم را نگاه کنیم...می دانم که حتی در تصویر سازی های ذهنم هم وقتی به شخصیتی اینچنین آرامش بخش برخورد کنم، تنها خیره نگاهش می کنم...گویی با نگاهمان حرف می زنیم...طوری که هیچکس حرفمان را نفهمد...و از این می ترسم که نکند زمان زود بگذرد و او برود...تصمیم می گیرم در ذهنم برایش یک جشن تولد بگیرم...آخر او متولد این ماه است...خیلی وقت است که در این خانه خبری از جشن نبوده...چیزی که می دانم این است که این تولد باید خیلی خاص باشد...آنچه که برایم پیداست این است که همه چیز باید متفاوت باشد...می دانم که او هم مثل من چنین شخصیتی دارد...حتی اگر این تولد در ساحل دریا و با رقص ماهی ها و موسیقی گوش ماهی ها هم همراه باشد خیلی خاص تر می شود...او را در خیالم به ساحل می کشانم...به دریا خیره می شویم و باز هم همان نگاه...همان سکوت...چیزی که در یک آن از دریا دیدم، همان آرامشی بود که در وجود او یافتم...جلوتر می روم تا ملودی موج ها را بشنوم و در حالی که شعری را آهسته زمزمه می کنم از او که پشت سرم ایستاده است می خواهم تا جلوتر بیاید و دستانم را در حالی که صورتم رو به دریاست به سمت او دراز می کنم...اما تنها باد دستانم را لمس می کند...بر می گردم و می بینم که هیچکس نیست...من تنهای تنهایم...یادم نبود که تمامی اینها خیال است...
از همان اول هم بوی بهشت می داد...بعد ها فهمیدم که متولد اردیبهشت است...
امضا: کودک فهیم / تقدیم به منا
√ دو روز قبل از روزی که مدتهاست انتظارش را می کشم تا یکبار دیگر...
وقتی فرهنگ نوشتن و بودن در اجتماع(حتی مجازی) را ندانی و تنها خود را در غرور غوطه ور کنی، نه به این علت که حرفه ای هستی، صرفا به این علت که حاشیه سازی و هیاهو را خوب می شناسی، خیلی سریع از عرش به فرش خواهی نشست! سریعتر از آنچیزی که حتی فکرش را کنی! و دقیقا اینجاست که تو در نگاه مخاطبت خواهی مرد! شاید هم دیر زمانیست که مرده ای و خود از آن بی خبری...!*
+مثال در این زمینه زیاد است اما مشکل اینجاست که من فردی نیستم که در مکانی عمومی مثال بزنم.تو خود حدیث مفصل بخوان!
+این یک مطلب کلیست و هیچ ارتباطی با دوستان عزیزم ندارد.
*این تنها یکی از انواع مرگ(خود کشی) یک وبلاگ نویس است که ظاهرا خیلی سریعتر از سایرین انجام می پذیرد!
تا کنون چیزی در مورد باجگیری عاطفی شنیده اید؟ اگر هم نشنیده باشید مطمئن باشید که در موقعیتش قرار گرفته اید.حال این باجگیری عاطفی به هر طریقی می تواند باشد.از کودکی که توسط القای حس گناه یا ترس به خانواده قصد دارد که به خواسته اش حتی اگر معقول هم نباشد برسد،از دختر یا پسری که برای حفظ یک رابطه گاه به هم باج می دهند،از زن و شوهری که گاها ممکن است وقتی که بوی خیانت از یکی از آنها می آید برای حفظ رابطه به دیگری باج بدهند،مهم دانستن نیاز های فرد مقابل و بی ارزش دانستن نیاز های خود و انجام دادن هر کاری برای طرف مقابل و تسلیم شدن در برابر او گاها برای تایید او و مثال های زیادی از این قبیل.
شاید در نگاه اول با خود بگویید که باجگیری عاطفی همواره منفی است و به نوعی از سوء استفاده و موقعیت جویی یاد کنید.اما باید بگویم که باجگیری هم می تواند مثبت باشد و هم منفی.
باجگیری منفی: مثال ها برای این نوع باجگیری بسیار زیاد است.دختر و پسری که پس از مدتی دوستی می خواهند از هم جدا شوند و یکی از آنها دیگری را به فرض مثال تهدید می کند به منتشر کردن عکسها یا فیلم هایی که از او دارد.یا دختر و پسری که با هم دوست هستند و دختر پس از مدتی متوجه کشش پسر به سمت دختر دیگری می شود و برای اینکه رابطه ی خود را با ساده اندیشی خودش حفظ کند تن به رابطه ی جکنلسغی می دهد و پسر هم بعد از مدتی او را ترک می کند.یا کودکی که به تصور خودش زیر پتو خودش را می خواهد خفه کند یا غذا نخورد که توسط احساس ترس یا گناهی که به خانواده منتقل می کند به هدفش برسد و ....
باجگیری مثبت: گاهی اوقات خانواده به کودک باج می دهند که به فرض مثال اگر کاری مثبت را انجام دهد یا پیشرفت درسی داشته باشد آخر هفته او را به مکان مورد علاقه اش می برند و مثال های زیادی از این قبیل.
نوعی دیگر باجگیری هم وجود دارد که برخی آن را جزء باجگیری مثبت می دانند اما من خیر! به طور مثال زن و شوهری پس از مدت ها زندگی مشترک متوجه رابطه ی پنهانی طرف مقابلشان با فرد دیگر یا خیانت می شوند و به هر دلیلی در زندگی می مانند و جدا نمی شوند اما در ازای آن از طرفی که خیانت کرده باج می گیرند به علت اشتباهی که کرده است.اما از نظر من باز هم این فرد در زندگی خود لذتی ندارد و فقط طرف مقابل خود را تحمل می کند.
نکته ی دیگر هم این است که هیچگاه نباید در برابر باجگیران از نوع منفی تسلیم شد چون حس ضعف به آدمی می دهد.من همواره معتقدم هر فردی باید برای خود سیاستی داشته باشد.و اینکه اگر باجی داده نشود کسی هم مداوم باجی نمی گیرد.یک بار پشت به همه چیز کردن و ضرر را به جان خریدن بهتر است تا مدت ها پشیمانی و لطمه ی روحی.و مسئله ی دیگر این است که نباید کسی را در موقعیت باجگیری قرار داد و بیشتر مراقب اعمال خود بود.
این موضوع بحثی بود که امروز در آمفی تئاتر دانشگاه برای دانشجویان رشته ی روانشناسی برگزار شده بود اما حضور دانشجویان تمامی رشته ها آزاد بود و در نتیجه من و چند تن از دوستانم نیز علی رغم اینکه امروز دانشگاه کلاسی هم نداشتیم، شرکت کردیم.موضوع بسیار جالبی بود که تمایل داشتم دیدگاه خود را نیز در باب آن بیان کنم.امید به اینکه مفید بوده باشد.
+ مجله ی اینترنتی دهه 90 را دنبال کنید.
همیشه با خودم فکر می کردم که زمانی که فردی فوت شود دیگر چه تفاوتی می کند که چه کسی،از چه طبقه ای،با چه فرهنگی و غیره بوده است! وقتی که از این دنیا رفت یعنی دیگر بازگشتی نیست و آنچه که باقی می ماند در آن دنیاست و حقیقتا فردی که فوت شود تنها چیزی که برایش ارزشمند است اعمالش در این دنیا و پاداش های اخروی و آمرزیده شدن در محضر خداست.پس چرا آن زمان باز هم به فکر مادیات باشد؟! قطعا در چنین شرایطی همه در فکر آمرزیده شدن هستند(منظور به خود شخص فوت شده است).پس چرا به فکر اهدای عضو نباشد؟ چرا یک عمل انسانی انجام ندهد؟ وقتی که از خودش گذشت حداقل به فکر افرادی باشد که علی رغم بیماری شدید همچنان زندگی می کنند و با هر نفس، درد می کشند.گاهی افرادی که سالم هستند شاید هرگز نتوانند حال و هوای این افراد را درک کنند اما به محض اینکه خاری به پایشان رود زمین و زمان را به هم می ریزند پس چه تصوری از فردی که عمریست با بیماری یا نقص عضو زندگی می کند دارید؟
دیشب من هم در سایت اهدای عضو، اهدای زندگی-واحد پیوند، دانشگاه شهید بهشتی عضو شدم.چند ماه بعد از ثبت نام در این سایت، کارت عضویت را به آدرس محل سکونت ارسال می کنند.نکته ی دیگر این است که حتما نباید مرگ مغزی اتفاق بیافتد تا فرد بتواند اهدای عضو کند و برای مرگ طبیعی هم این عمل انجام پذیر است.اطلاعات بیشتر در این زمینه را در سایت می توانید مطالعه کنید.این کارت عضویت همانطور که در سایت هم ذکر شده است رضایت قلبی فرد پس از مرگ برای اهدای عضو را نشان می دهد و بیشتر جنبه ی فرهنگ سازی دارد نه جنبه ی قانونی! پس همچنان رضایت اولیای دم برای اهدای عضو لازم است.
شما هم در صورت تمایل می توانید عضو شوید و دیگران را هم به این عمل انسانی تشویق کنید.مطمئن باشید چیزی جز حس افتخار نصیبتان نخواهد شد.
+این یک اطلاعیه است پس بخش نظرات غیر فعال است.