
برای ارتباط با پسرک پنجره رو به رویی هیچ راه حل هیجان انگیزی غیر از بندبازی به ذهنم نمی رسد.هرچند من قبلا تمامی راه های هیجان انگیز دیگر مثل شکلک در آوردن، رقص سرخ پوستی و اجرای زنده موسیقی را امتحان کرده بودم.اتاقک زیر شیروانی ام به طرز وحشتناکی همان چیزی است که می خواهم و بالاخره همین جا خودم را تبدیل به یک آرتیست واقعی خواهم کرد و شرط می بندم که آدم های زیادی آن پایین ما را دید خواهند زد.بله، ما.فقط منتظرم که سایه اش را پشت پرده ببینم و اینجاست که چراغ قوه ی محبوبم که گاهی نقش میکروفون را هم بازی می کند برای علامت دادن به کمکم خواهد آمد.اگر سوت زنان از کنار آن چندباری که سایه اش را اشتباه گرفتم و غول بیابانی ای پرده را کنار زد و من سرم را دزدیدم بگذرم، می توانم بگویم که موفق بوده ام.حال دیگر سایه ها رو خوب می شناسم و این باعث می شود مدال جدیدی را به گنجینه ی مدال هایم اضافه کنم. نمی دانم چرا نمی تواند کارهای هیجان انگیز کند و انگار فقط پرده را کنار می زند تا به دیدن سانس آخر بیاید.حتی نمی تواند پنجره را باز کند و ریه هایش را پُر و با خالی کردنش سعی در حرکت دادن ستاره ها کند. حتی نمی تواند با قلاب ماهی گیری کلاه خانوم های مسن آن پایین که در حال خوردن کیک و قهوه هستند را صید کند.واقعا کسل کننده است که حتی نتواند با دهانش ساز بزند.تنها چیز هیجان انگیز وسط این همه واکنش کسل کننده، لبخند هایش است.انگار تنها تماشاچی من پسرک است.و این خوب است.وقتی که بیشتر گذشت فهمیدم که دچار حس جدیدی نسبت به پسرک شدم.حسی که شبیه حس دخترک های دیگر نیست.حسی که فقط برای آرتیست های اتاقک های زیر شیروانی اتفاق می افتد.حتی اگر آخرش پرده ی یکی از پنجره ها کشیده شود...