اینجا مکانیست که من بلند بلند می اندیشم...

                                                     

 

(صدای پای معلم از راهرو)

۱.داخلی-کلاس درس

(معلم وارد کلاس شده و کیفش را روی میز گذاشته و روی تخته جمله ای می نویسد و صدایش را صاف کرده و آن را می خواند)

معلم:موضوع انشا:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

(بچه ها به هم نگاه می کنند و مشغول صحبت کردن هستند.)

 

۲.هفته بعد-داخلی-کلاس درس

(وحید در حال فکر کردن است و زیر لب با خودش حرف می زند.)

وحید:(با خودش می گوید)هی...یعنی میشه من رو نفر اول ببره...

معلم:هماتاش بیا انشاتو بخون.

(وحید در حالی که در پوست خود نمی گنجد با هیجان به پای تخته می رود!)

وحید:آقا اجازه؟بخونیم؟

معلم:بخون.

وحید:به نام خدا...موضوع انشا:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟بهار امسال ما به اتفاق خانواده به هاوایی مشرف گشتیم!

معلم:خالی نبند!

وحید:آقا به خدا رفتیم!

(معلم نگاهی زیر چشمی به وحید می اندازد)

وحید:آقا چشم...نمره کم نکن فقط...اوهوم...اوهوم...به نام خدا...موضوع انشا...

معلم:لازم نیست دوباره همه رو از اول بگی ادامشو بخون...الان زنگ می خوره!

وحید:آقا چشم...الان میگم...ما امسال عید هیچ جا نرفتیم آقا...ما تو خونه بودیم داشتیم کار می کردیم اقا...فقط وقتی بزرگ شدم خیلی دوست دارم برم قرار وبلاگی آقا...آقا میگن خیلی کیف داره...آقا بچه های وبلاگ نویس با هم یه جا جمع میشن در مورد وبلاگ نویسی صحبت می کنند آقا...آقا شما نمره بده ما می بریمت ببین چه صفایی داره...بذار بزرگ بشم...مهندس بشم...پولدار بشم...

معلم:برو بشین.

(وحید چشمهایش را درشت می کند که دفتر نمره را ببیند و با -۰- مواجه می شود که در آن میان خودنمایی می کند.بچه ها در گوش هم پچ پچ می کنند!)

معلم:ساکت...نفر بعدی...آرش...

(صدایی به گوش نمی رسد!)

معلم:آرش...

وحید:آقا آرش خواب مونده آقا...ولی اونم خیلی دوست داره بزرگ که شد بیاد قرار وبلاگی آقا...آقا اونم میگه خیلی کیف داره آقا...آقا گناه داره غیبت نزن براش آقا...آقا بچه ی خیلی خوبیه آقا...آقا ما فقط همین یه آرش رو توی دار دنیا داریم آقا...

معلم:تو ساکت...نه که خیلی درس می خونی!

(سکوت)

معلم:خب نفر بعدی...می تونید داوطلب هم بیاید...

(شاگرد زرنگ کلاس،Cupidدستش را به نشان اجازه بالا می برد.)

Cupid:آقا اجازه...ما داوطلبیم....

معلم:یه ذره یاد بگیرین از این دختر...آفرین Cupid...بیا بخون انشاتو...

Cupid:به نام خداوند جان و خرد...موضوع انشا:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟بهار فصل زیبایی است...من بهار را بسیار دوست دارم...من در بهار امسال به دامان طبیعت رفتم...

(Cupidانشایش را کامل می خواند و نمره ی کامل را از آن خویش می کند...بچه ها با حسرت بهCupid نگاه می کنند و Cupidبرای آنها کلاس می گذارد.)

معلم:خب نفر بعدی...تبسم...

تبسم:موضوع انشا:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ما در امسال به هیچ جا نرفتیم چون دوران طلایی خویش را سپری می کردیم...درس خواندیم و درس خواندیم و درس...

معلم:یه مقدار یاد بگیرین بچه ها...آفرین تبسم جان...برو بشین.

(صدای پچ پچ بچه ها)

هما:تبی چند شدی؟

تبسم: ۲۰...دلت هم بسوزه...

معلم:ستایش تو بیا انشاتو بخون.

ستایش:به نام خدا...موضوع انشا:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ما امسال قرار بود بریم مسافرت برف و بوران و تگرگ و اینا اومد راه بسته شد...هیچ جا نرفتیم خونه موندیم...

معلم:نفر بعدی...مرسده...

ستایش:آقا مرسده غایبه...چاییده...نیومده مدرسه...

معلم:نفر آخر...Nox...شاگرد تنبل کلاس...

(سکوت بر کلاس حاکم است!)

معلم:Nox که دیگه خدا رو شکر حاضره؟

آیناز:بله آقا حاضره ولی خوابه...

معلم:خوابه؟! اونم سر کلاس من؟! چطور جرئت کرده؟!

(معلم به سمت Nox می رود...Cupid با آرنج به او سقلمه می زند...ولی انگار نه انگار...)

معلم(با صدای بلند فریاد می زند):صفــــــر!

 

"موضوع انشا / نویسنده: منصوره مشیری/ فروردین ۸۹"

                                        

                                        ***

 

پ.ن:ممنونم از تمامی دوستان وبلاگ نویسی که در این ماکسیمال طنز مرا همراهی کردند!

 

پ.ن.۲:سعی کردم کاراکترهای اصلی این ماکسیمال، دوستان صمیمی خودم باشند زیرا از جنبه شان اطلاع داشتم.

 


منگنه شده به: کمی تا قسمتی طنز, داستان
+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 21:19  توسط منصوره مشیری  |