بابک عزیز در این پست من را به بازی وبلاگی صندلی داغ دعوت کرد.بازی بدین صورت است که شما می توانید هر سوالی در بخش نظرات از نویسنده ی این وبلاگ بپرسید و من نیز به شما پاسخ خواهم داد.ایام امتحانات است و امکان دارد کمرنگ تر از قبل باشم اما سوال ها را تا نوشتن پست بعدی پاسخ خواهم داد.
من به نوبه ی خودم ررهنبنر فرزانه(!) ،متحتمتورد ارحتمتدری نتژرارد، ااوربتارمتا، علی دایی، احمد پورمخبر و...معذرت می خواهم! اشتباه شد! به هر حال برنامه ی زنده است! من به نوبه ی خودم همه ی خوانندگان این پست را به این بازی دعوت می کنم.
امسال هم شب یلدا در این خانه بودم.خانه ای پُر از خاطرات خوب.در کنار دوستانی بهتر از آبِ روان.شعری که در این فایل صوتی خواندم را به عشقِ تمامی خاطرات پاک و مقدس کودکی، به امید سر آمدنِ تاریکی و پیروزی روشنایی، تقدیم به تمامی کودکان دیروز می کنم.
بالاخره دیر یا زود،یک روز باید اعتراف می کردم که من یک قاتلم! دقیقا درست خواندید! هیچوقت در زندگی ام انقدر مطمئن نبودم.من درست همان زمانی که در آهنگ هایش نقش همان بازیگر نیمه عخرزینارن را بازی می کردم عاشقش شدم.شاید هم اول عاشقش شدم و بعد در آهنگ هایش نقش بازی کردم.شاید هم فقط نقش بازی کردم و هیچوقت عاشقش نشدم و یا شاید هم...حال که پیر شده ام هر زمان سربازانِ احمقِ عشق به سراغم می آیند من با تمامی وجودم تکه تکه شان می کنم و بعد با ابروهای بالا انداخته طوری وانمود می کنم که انگار هیچ جنگجویی از همان اول هم وجود خارجی نداشته و من از این دادگاه ذهنی،در خیالِ خود، تبرئه می شوم! من همینطور داشتم در خاطرات گذشته چرخ می زدم.یاد آن افتادم.یاد آن صدا که در رویاهایم در کنارش بودم و هی با هم می ررقلصلیلدریلم.نه.راستش را بخواهید این تکه اش را دروغ گفتم چون من در هیچ رویایی نفررقفصفیفدزم.من از همان اول هم ادای رزقبصبنبدزه ها را در می آوردم.در این میان گاهی هم ساز می زدم و احتمالا او در بین تماشاچی ها یک جایی یواشکی داشت من را تماشا می کرد غافل از اینکه من همیشه حواسم به همه چیز هست.من همیشه حواسم هست که باید حواسم به همه چیز باشد به جز زمان هایی که مرتکب قتل می شوم! من همیشه نقش معشوقه را خوب ایفا کردم.طوری که همه باورشان شد من یک معشوقه ی واقعی ام! طوری که هرجا اگر آن آهنگ را می شنیدم آنقدر خوب در قالبم فرو می رفتم که همه بدون هیچ تردیدی احساس می کردند که من بازیگر آن بوده ام.همینطور داشتم در گذشته ام چرخ می زدم و چرخ می زدم و چرخ می زدم که یک آن، بعد از این همه سال، اشک ریختم.دلم برایش تنگ شد.او هم مثل من پیر شده است.چقدر این لعنتی یک زمانی دنیای من بود و در برهه ی زمانی دیگر حتی فکر کردن به او هم برایم مسخره به نظر می رسید.می دانید؟من دقیقا یک قاتلم.من دقیقا همان آدمی هستم که در یک برهه ی زمانی تمام دلم را به یک نفر می دهم و بعد چمدان قدیمی ام را روی زمین می کشم و می روم آن دورزدورها و در افق محو می شوم.من انقدر دیوانه هستم که حتی یادم نیست باید چمدانم را بلند کنم تا ردش روی زمین نیافتد و خاطره ها پیدایم نکنند...من انقدر دیوانه هستم که حتی نمی توانم بفهمم که خاطره،خاطره است دیگر! حتی اگر یک رویا باشد.وقتی اتفاقی خاطره شود دیگر هرچقدر هم تقلا کنی بی فایده است.از یاد که نمی رود هیچ، همچون مرداب بیشتر تو را در خود فرو می برد و کم کم خفه ات می کند.همین الان دارم صدایش را می شنوم.روحش به سراغم می آید و من را عذاب می دهد.